حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند
Poet: Attar
Metre: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: آزاده
Toggle stanza 1پادشاهی ماه وش، خورشید فر
11
پادشاهی ماه وش، خورشید فر
داشت چون یوسف یکی زیبا پسر
22
کس به حسن او پسر هرگز نداشت
هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت
33
خاک او بودند دلبندان همه
بندهٔ رویش خداوندان همه
44
گر به شب از پرده پیدا آمدی
آفتابی نو به صحرا آمدی
55
روی او را وصف کردن روی نیست
زانک مه از روی او یک موی نیست
66
گر رسن کردی از آن زلف دو تاه
صد هزاران دل فرو رفتی به چاه
77
زلف عالم سوز آن شمع طراز
کار کردی برهمه عالم دراز
88
وصف شست زلف آن یوسف جمال
هیچ نتوان گفت در پنجاه سال
99
چشم چون نرگس اگر بر هم زدی
آتش اندر جملهٔ عالم زدی
1010
خندهٔ او چون شکر کردی نثار
صد هزاران گل شکفتی بیبهار
1111
از دهانش خود نشد معلوم هیچ
زانک نتوان گفت از معدوم هیچ
1212
چون ز زیر پرده بیرون آمدی
هر سر مویش به صد خون آمدی
1313
فتنهٔ جان و جهان بود آن پسر
هرچ گویم بیش از آن بود آن پسر
1414
چو برون راندی سوی میدان فرس
برهنه بودیش تیغ از پیش و پس
1515
هرک سوی آن پسر کردی نگاه
برگرفتندیش در ساعت ز راه
1616
بود درویشی گدایی بیخبر
بیسر و بن شد ز عشق آن پسر
1717
قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت
جانش میشد زهرهٔ گفتن نداشت
1818
چون بیافت آن درد را هم پشت او
عشق و غم درجان و دل می کشت او
1919
روز و شب در کوی او بنشسته بود
چشم از خلق جهان بربسته بود
2020
هیچ کس محرم نبودش در جهان
همچنان میگشت با غم بیجنان
2121
روز و شب رویی چو زر، اشکی چو سیم
منتظر بنشسته بودی دل دو نیم
2222
زنده زان بودی گدای نا صبور
کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور
2323
شاه زاد، از دور چون پیدا شدی
جملهٔ بازار پر غوغا شدی
2424
در جهان برخاستی صد رستخیز
خلق یک سر آمدندی درگریز
2525
چاوشان از پیش و از پس میشدند
هر زمان در خون صد کس میشدند
2626
بانگ بردا برد میرفتی به ماه
قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه
2727
چون شنیدی بانگ چاوش آن گدا
سر بگشتیش و در افتادی ز پا
2828
غشیش آوردی و در خون ماندی
وز وجود خویش بیرون ماندی
2929
چشم بایستی در آن دم صد هزار
تا برو بگریستی خون زار زار
3030
گاه چون نیلی شدی آن ناتوان
گاه خون از زیر او گشتی روان
3131
گاه بفسردی ز آهش اشک او
گاه اشکش سوختی از رشک او
3232
نیم کشته، نیم مرده، نیم جان
وز تهی دستی نبودش نیم نان
3333
این چنین کس را چنین افتاده پست
آن چنان شه زاده چون آید به دست
3434
نیم ذره سایه بود آن بیخبر
خواست تا خورشید درگیرد ببر
3535
میشد آن شه زاده روزی با سپاه
آن گدا یک نعره زد آن جایگاه
3636
زو برآمد نعره و بیخویش شد
گفت جانم سوخت و عقل از پیش شد
3737
چند خواهم سوخت جان خویش ازین
نیست صبر و طاقت من بیش ازین
3838
این سخن میگفت آن سرگشته مرد
هر زمان بر سنگ میزد سر ز درد
3939
چون بگفت این، گشت زایل هوش او
پس روان شد خون ز چشم و گوش او
4040
چاوش شه زاده زو آگاه شد
عزم غمزش کرد، پیش شاه شد
4141
گفت بر شهزادهٔ تو شهریار
عشق آوردست رندی بیقرار
4242
شاه از غیرت چنان مدهوش شد
کز تف دل مغز او پر جوش شد
4343
گفت برخیزید بردارش کشید
پای بسته، سر نگوسارش کشید
4444
در زمان رفتند خیل پادشا
حلقهای کردند گرد آن گدا
4545
پس بسوی دار کردندش کشان
بر سر او گشت خلقی خون فشان
4646
نه ز دردش هیچ کس آگاه بود
نه کسش آنجا شفاعت خواه بود
4747
چون به زیر دار آوردش وزیر
ز آتش حسرت برآمد زو نفیر
4848
گفت مهلم ده ز بهر کردگار
تا کنم یک سجده باری زیر دار
4949
مهل دادش آن وزیر خشم ناک
تا نهاد او روی خود بر روی خاک
5050
پس میان سجده گفتا ای اله
چون بخواهد کشت شاهم بیگناه
5151
پیش از آن کز جان برآیم بیخبر
روزیم گردان جمال آن پسر
5252
تا ببینم روی او یک بار نیز
جان کنم بر روی او ایثار نیز
5353
چون ببینم روی آن شه زاد خوش
صد هزار جان توانم داد خوش
5454
پادشاها بنده حاجت خواه تست
عاشقست و کشتهٔ این راه تست
5555
هستم از جان بندهٔ این در هنوز
گر شدم عاشق، نیم کافر هنوز
5656
چون تو حاجت میبر آری صد هزار
حاجت من کن روا کارم برآر
5757
چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه
تیر او آمد مگر بر جایگاه
5858
چون شنید آن راز او پنهان و زیر
درد کردش دل ز درد آن فقیر
5959
رفت پیش پادشاه و میگریست
حال آن دل داده برگفتش که چیست
6060
زاری او در مناجاتش بگفت
در میان سجده حاجاتش بگفت
6161
شاه را دردی ازو در دل فتاد
خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد
6262
شاه حالی گفت آن شهزاده را
سر مگردان آن ز پا افتاده را
6363
این زمان برخیز زیر دار شو
پیش آن سرگشتهٔ خونخوار شو
6464
مستمند خویش را آواز ده
بیدل تست او، دل او بازده
6565
لطف کن با او که قهر تو کشید
نوش خور با او که زهر تو چشید
6666
از رهش برگیر سوی گلشن آر
چون بیایی، با خودش پیش من آر
6767
رفت آن شه زادهٔ یوسف جمال
تا نشیند با گدایی در وصال
6868
رفت آن خورشید روی آتشین
تا شود با ذرهٔ خلوت نشین
6969
رفت آن دریای پر گوهر خوشی
تا کند با قطره دست اندرکشی
7070
از خوشی این جایگه بر سر زنید
پای برکوبید، دستی برزنید
7171
آخر آن شهزاده زیر دار شد
چون قیامت فتنهٔ بیدار شد
7272
آن گدا را در هلاک افتاده دید
سرنگون بر روی خاک افتاده دید
7373
خاک از خون دو چشمش گل شده
عالمی پر حسرتش حاصل شده
7474
محو گشته، گم شده، ناچیز هم
زین بتر چه بود دگر، آن نیز هم
7575
چون چنان دید آن به خون افتاده را
آب در چشم آمد آن شهزاده را
7676
خواست تا پنهان کند اشک از سپاه
بر نمیآمد مگر با اشک شاه
7777
اشک چون باران روان کرد آن زمان
گشت حاصل صد جهان درد آن زمان
7878
هرک او در عشق صادق آمدست
بر سرش معشوق عاشق آمدست
7979
گر به صدق عشق پیش آید ترا
عاشقت معشوق خویش آید ترا
8080
عاقبت شهزاده خورشید فش
از سر لطف آن گدا را خواند خوش
8181
آن گدا آواز او نشنیده بود
لیک بسیاری ز دورش دیده بود
8282
چون گدا برداشت روی از خاک راه
در برابر دید روی پادشاه
8383
آتش سوزنده با دریای آب
گرچه میسوزد، نیارد هیچ تاب
8484
بود آن درویش بیدل آتشی
قربتش افتاد با دریا خوشی
8585
جان به لب آورد، گفت ای شهریار
چون چنینم میتوانی کشت زار
8686
حاجت این لشگر گُربُز نبود
این بگفت و گوییی هرگز نبود
8787
نعرهای زد، جان ببخشید و بمرد
همچو شمعی باز خندید و بمرد
8888
چون وصال دلبرش معلوم گشت
فانی مطلق شد و معدوم گشت
8989
سالکان دانند در میدان درد
تا فنای عشق با مردان چه کرد
9090
ای وجودت با عدم آمیخته
لذت تو با عدم آمیخته
9191
تا نیاری مدتی زیر و زبر
کی توانی یافت ز آسایش خبر
9292
دست بگشاده چو برقی جستهای
وز خَلاشه پیش ورغی بستهای
9393
این چه کارتست مردانه درآی
عقل برهم سوز دیوانه درآی
9494
گر نخواهی کرد تو این کیمیا
یک نفس باری بنظاره بیا
9595
چند اندیشی چو من بیخویش شو
یک نفس در خویش پیش اندیش شو
9696
تا دمی آخر به درویشی رسی
در کمال ذوق بیخویشی رسی
9797
من که نه من ماندهام نه غیر من
برتر است از عقل شر و خیر من
9898
گم شدم در خویشتن یک بارگی
چارهٔ من نیست جز بیچارگی
9999
آفتاب فقر چون بر من بتافت
هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت
100100
من چو دیدم پرتو آن آفتاب
من بماندم باز شد آبی به آب
101101
هرچ گاهی بردم و گه باختم
جمله در آب سیاه انداختم
102102
محو گشتم، گم شدم، هیچم نماند
سایه ماندم ذرهٔ پیچم نماند
103103
قطره بودم، گم شدم در بحر راز
مینیابم این زمان آن قطره باز
104104
گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست
در فنا گم گشتم و چون من بسیست
105105
کیست در عالم ز ماهی تا به ماه
کو نخواهد گشت گم این جایگاه

