حکایت محمود که برای فتح غزنین نذر کرد غنایم را به درویشان بدهد
Poet: Attar
Metre: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: آزاده
Toggle stanza 1گفت چون محمود شاه خسروان
11
گفت چون محمود شاه خسروان
رفت از غزنین به حرب هندوان
22
هندوان را لشگری انبوه دید
دل از آن انبوه پر اندوه دید
33
نذر کرد آن روز شاه دادگر
گفت اگر یابم برین لشگر ظفر
44
هر غنیمت کافتدم این جایگاه
جمله برسانم به درویشان راه
55
عاقبت چون یافت نصرت شهریار
بس غنیمت گرد آمد بیشمار
66
بود یک جزو غنیمت از قیاس
برتر از صد خاطر حکمت شناس
77
چون ز حد بیرون غنیمت یافتند
وآن سیه رویان هزیمت یافتند
88
شه کسی را گفت حالی از کسان
کین غنیمت را به درویشان رسان
99
زانک با حق نذر دارم از نخست
تا درین عهد وفا آیم درست
1010
هرکسی گفتند چندین مال و زر
چون توان دادن به مشتی بیخبر
1111
یا سپه را ده که کینه میکشند
یا بگو تا در خزینه میکشند
1212
شه درین اندیشه سرگردان بماند
در میان این و آن حیران بماند
1313
بوالحسینی بود بس فرزانه بود
لیک مردی بیدل و دیوانه بود
1414
میگذشت او در میان آن سپاه
چون بدید از دور او را پادشاه
1515
گفت آن دیوانه را فرمان کنم
زو بپرسم، هرچ گوید آن کنم
1616
او چو آزادست از شاه و سپاه
بی غرض گوید سخن وز جایگاه
1717
خواند آن دیوانه را شاه جهان
پس نهاد آن قصه با او در میان
1818
بیدل دیوانه گفت ای پادشاه
کارت آمد با دوجو این جایگاه
1919
گر نخواهی داشت با او کار نیز
تو بدوجو زو میندیش ای عزیز
2020
ور دگر با اوت خواهد بود کار
پس مکن زینجا دوجو کم، شرم دار
2121
حق چو نصرت داد و کارت کرد راست
او بکرد آن خود، آن تو کجاست
2222
عاقبت محمود کرد آن زر نثار
عاقبت محمود داشت آن شهریار
2323
دیگری گفت ای به حضرت برده راه
چه بضاعت رایج است آن جایگاه
2424
گر بگویی، چون بدین سودا دریم
آنچ رایجتر بود آنجابریم
2525
پیش شاهان تحفهای باید نفیس
مردم بی تحفه نبود جز خسیس
2626
گفت ای سایل اگر فرمان بری
آنچ آنجا آن نیابند آن بری
2727
هرچ تو زینجا بری کانجا بود
بردن آن بر تو کی زیبا بود
2828
علم هست آنجایگه و اسرار هست
طاعت روحانیون بسیار هست
2929
سوز جان و درد دل میبر بسی
زانک این آنجا نشان ندهد کسی
3030
گر برآید از سردردی یک آه
میبرد بوی جگر تا پیش گاه
3131
جایگاه خاص مغز جان تست
قشر جانت نفس نافرمان تست
3232
آه اگر از جای خاص آید پدید
مرد را حالی خلاص آید پدید

