نومریدی که پیر خود را به خواب دید
Toggle stanza 1نو مریدی بود دل چون آفتاب
11
نو مریدی بود دل چون آفتاب
دید پیر خویش را یک شب به خواب
22
گفت از حیرت دلم در خون نشست
کار تو برگوی کانجا چون نشست
33
در فراقت شمع دل افروختم
تا تو رفتی من ز حیرت سوختم
44
من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی
کار تو چونست آنجا، بازگوی
55
پیر گفتش ماندهام حیران و مست
میگزم دایم به دندان پشت دست
66
ما بسی در قعر این زندان و چاه
از شما حیران تریم این جایگاه
77
ذرهای از حیرت عقبی مرا
بیش از صد کوه در دنیا مرا

