حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفت
Toggle stanza 1پاسبانی بود عاشق گشت زار
11
پاسبانی بود عاشق گشت زار
روز و شب بیخواب بود و بیقرار
22
هم دمی با عاشق بیخواب گفت
کاخر ای بیخواب یک دم شب بخفت
33
گفت شد با پاسبانی عشق یار
خواب کی آید کسی را زین دو کار
44
پاسبان را خواب کی لایق بود
خاصه مرد پاسبان عاشق بود
55
چون چنین سربازیی در سر ببست
بود آن این یک بر آن دیگر ببست
66
من چگونه خواب یابم اندکی
وام نتوان کردن این خواب از یکی
77
هر شبم عشق امتحانی میکند
پاسبان را پاسبانی میکند
88
گاه میرفتی و چوبک میزدی
گه ز غم بر روی و تارک میزدی
99
گر بخفتی یک دم آن بیخواب و خور
عشق دیدیش آن زمان خوابی دگر
1010
جملهٔ شب خلق را نگذاشتی
تا بخفتندی فغان برداشتی
1111
دوستی گفتش کهای در تب و تاب
جملهٔ شب نیستت یک لحظه خواب
1212
گفت مرد پاسبان را خواب نیست
روی عاشق را به جز اشک آب نیست
1313
پاسبان را کار بیخوابی بود
عاشقان را روی بیآبی بود
1414
چون ز جای خواب آب آید برون
کی بود ممکن که خواب آید برون
1515
عاشقی و پاسبانی یارشد
خواب ز چشمش به دریا بار شد
1616
پاسبان را عاشقی نغز اوفتاد
کار بیخوابیش در مغز اوفتاد
1717
میمخسب ای مرد اگر جویندهای
خواب خوش بادت اگر گویندهای
1818
پاسبانی کن بسی در کوی دل
زانک دزدانند در پهلوی دل
1919
هست از دزدان دل بگرفته راه
جوهر دل دار از دزدان نگاه
2020
چون ترا این پاسبانی شد صفت
عشق زود آید پدید و معرفت
2121
مرد را بیشک درین دریای خون
معرفت باید ز بیخوابی برون
2222
هرک او بیخوابی بسیار برد
چون به حضرت شد دل بیداربرد
2323
چون ز بیخوابیست بیداری دل
خواب کم کن در وفاداری دل
2424
چند گویم، چون وجودت غرقه ماند
غرقه را فریاد نتواند رهاند
2525
عاشقان رفتند تا پیشان همه
در محبت مست خفتند آن همه
2626
تو همی زن سر که آن مردان مرد
نوش کردند آنچ میبایست کرد
2727
هر که را شد ذوق عشق او پدید
زود باید هر دو عالم را کلید
2828
گر زنی باشد شود مردی شگرف
ور بود مردی شود دریای ژرف

