(3) حکایت قحط و جواب دادن طاوس
Toggle stanza 1مگر شد آشکارا قحط سالی
11
مگر شد آشکارا قحط سالی
به پیش خلق آمد تنگ حالی
22
سراسیمه جهانی خلقِ محبوس
شدند از بهرِ باران پیشِ طاوس
33
که باران مینیاید آشکارا
دعائی کن زحق در خواه ما را
44
پس آنگه گفت طاوس ای عزیزان
نگردد ابر بر بیهوده ریزان
55
شما را گرچه جز باران طلب نیست
اگر باران نمیبارد عجب نیست
66
عجب اینست کز چندین گنه کار
نبارد سنگ بر مردم بیکبار
77
اگرچه میغ ترک آسمان کرد
تعجّب گر کنی زان میتوان کرد
88
که نکشافد زمین از شومی ما
خورد ما را ز نامعلومی ما
99
تو پنداری که ازمردانِ راهی
کدامین مرد، سرگردانِ راهی
1010
چو پندار تو برگیرند از پیش
کسی مرده سگی برخیزد از خویش
Sources
Persian text source: Ganjoor

