(13) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست
Toggle stanza 1بر دیوانهٔ محمود بنشست
11
بر دیوانهٔ محمود بنشست
نهاد او چشم برهم، شاه بشکست
22
بدو گفت این چرا کردی، چنین گفت
که تا رویت نه بینم، شه برآشفت
33
بدو گفتا لقای شاهِ عالم
نمیداری روا؟ گفت آنِ خود هم
44
چو خود بینی درین مذهب روا نیست
اگر غیری به بینی جز خطا نیست
55
شهش گفتا اولوالامر جهانم
بوَد بر تو همه حکمی روانم
66
بدو دیوانه گفتا هین بیندیش
که امر تو روان چون نیست بر خویش
77
نباشد بر دگر کس هم روانه
مرا مبشول چند آری بهانه
88
نمیآید ترا زین خواجگی ننگ
که گِرد آوردهٔ عمری دو مَن سنگ؟
99
کسی باشد بمعنی مالک خویش
که نه ناجی بود نه هالک خویش
1010
نمیدانی که کوژی ای مرائی
چرا در راستی خود را نمائی
Sources
Persian text source: Ganjoor

