(12) حکایت دیوانه که میگریست
Toggle stanza 1یکی دیوانه بودی بر سر راه
11
یکی دیوانه بودی بر سر راه
نشسته بر سر خاکستر آنگاه
22
زمانی اشک چون گوهر فشاندی
زمای نیز خاکستر فشاندی
33
یکی گفت ای بخاکستر گرفتار
چرا پیوسته میگرئی چنین زار
44
چنین گفت او که پر شورست جانم
چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم
55
که حق میبایدم بی غیر و بی پیچ
ولی حق را نمیباید مرا هیچ
Sources
Persian text source: Ganjoor

