(18) حکایت عیسی علیه السلام با جهودان
Toggle stanza 1بکوئی می فرو شد عیسی پاک
11
بکوئی می فرو شد عیسی پاک
جهودانش بسی دشنام بی باک
22
بدادند و خوشی آن پاک زاده
دعا میگفتشان روئی گشاده
33
یکی گفتش نمیکردی پریشان
ز دشنام و دعاگوئی بر ایشان؟
44
مسیحش گفت هر دل جان که دارد
از آن خود کند خرج آن که دارد
55
ترا نقدی که در دریای جانست
اگر موجی زند از جنسِ آنست
66
ولیکن تا دم آخر نیاید
ترا نقد درون ظاهر نیاید
77
محکّ جانِ مردان آن زمانست
که اعمی آن زمان صاحب عیانست
88
غم فردا ترا امروز باید
دلت از خوفِ آن جانسوز باید
99
بباید هر دمت صد بار مردن
که بتوانی تو این وادی سپردن
1010
اگر از ابر بارد بر توآتش
تو میباید که باشی در میان خوش
1111
اگر در وقتِ جان دادن خوش آئی
بمعنی گرمتر از آتش آئی
Sources
Persian text source: Ganjoor

