(10) حکایت غزالی و ملحد
Toggle stanza 1بغزّالی مگر گفتند جمعی
11
بغزّالی مگر گفتند جمعی
که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی
22
بترسید و درون خانه بنشست
که تا خود روزگارش چون دهد دست
33
چو در خانه نشستن گشت بسیار
دلش بگرفت از خانه بیک بار
44
کسی نزدیک بوشهدی فرستاد
که ای در راه حق داننده اُستاد
55
ز بیم ملحدان در خانه ماندم
اگر عاقل بُدم دیوانه ماندم
66
چه فرمائی مرا تا آن کنم من
مگر این درد را درمان کنم من
77
ازان پیغام بوشهدی برآشفت
بدان پیغام آرنده چنین گفت
88
امام خواجه را گو ای زره دور
چو تو حق را نه هم رازی نه دستور
99
چو حق میکرد در اوّل پدیدت
نپرسید از تو چون میآفریدت
1010
بمرگت هم نپرسد از تو هیچی
تو خوش میباش حالی چند پیچی
1111
چو بی تو آوریدت در میانه
ترا بی تو برد هم بر کرانه
1212
چو غزّالی شنید این شیوه پیغام
دلش خوش گشت و بیرون جست از دام
1313
چو راهت نیست در ملک الهی
چنان نبود که تو خواهی، چه خواهی
Sources
Persian text source: Ganjoor

