(8) حکایت ایاز با سلطان
Toggle stanza 1ایاز سیمبر در خواب خوش بود
11
ایاز سیمبر در خواب خوش بود
دلش چون دیده یک ساعت بیاسود
22
ببالین آمدش محمودِ غازی
که بود اندر سر او سرفرازی
33
ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار
هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار
44
چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاه
همی مالید پایش تا سحرگاه
55
بآخر چون زخواب خوش درآمد
ز شرم شاه چون آتش برآمد
66
چو شاهش دید گفت ای حسنت افزون
چو تو باز آمدی من رفتم اکنون
77
دران ساعت که تو بیخویش بودی
زهر وصفت که گویم بیش بودی
88
دران ساعت که دیدم جان فزایت
نبودی تو که من بودم بجایت
99
چو با خویش آمدی محبوب گم شد
چو تو طالب شدی مطلوب گم شد
1010
مباش ای دوست تا محبوب باشی
که گر باشی بخود محجوب باشی
1111
ز خود بگذر که بی خود جمله مائی
چو بیخود خوش تری با خود چرائی
1212
چو معدومی همه موجود باشی
چو بر هیچی همه محمود باشی
1313
همی تا با خودی از تو نگویند
ولی تا بیخودی جز تو نجویند
Sources
Persian text source: Ganjoor

