(7) حکایت لیث بوسنجه
Toggle stanza 1برون شد لیث بوسنجه به بازار
11
برون شد لیث بوسنجه به بازار
قفائی خورد از ترکی ستمگار
22
یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست
مگر تو خود نمیدانی که اوکیست
33
فلانست او چو خورشیدی همه نور
که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور
44
شنیده بود ترک آوازهٔ او
چو آگه شد ازان اندازهٔ او
55
پشیمان گشت و چون صاحب گناهان
به پیش پیر آمد عذر خواهان
66
که پشتم از گناه خویش بشکست
ندانستم غلط کردم بدم مست
77
جوابش داد آن پیر دلفگار
که فارغ باش ای سرهنگ ازین کار
88
که گر این از تو بینم جز سقط نیست
ولی ز آنجا که رفت آنجا غلط نیست
99
ز خضرت بین همه چیزی ولیکن
مشو از بندگی یک لحظه ساکن
1010
نمیدانی که مردودی تو یانی
ز حکم رفته مسعودی تو یانی
1111
ولی دانی که تا جان برقرارست
ترا بر امر رفتن عین کارست
1212
تو این میدانی و آن میندانی
یقین نتوان فکندن بر گمانی
1313
خداوندی کبیرست و کریمست
ترا با بندگی کاریست پیوست
Sources
Persian text source: Ganjoor

