(6) حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق
Toggle stanza 1به حربی رفت فاروق و ظفر یافت
11
به حربی رفت فاروق و ظفر یافت
وزآن کفّار هر کس را که دریافت
22
شهادة عرضه کردی گر شنیدی
نکُشتی ورنه حالی سر بریدی
33
جوانی بود دل داده به معشوق
بیاوردند او را پیشِ فاروق
44
عمر گفتش به اسلام آر اقرار
چنین گفت او که هستم عاشق زار
55
دگر ره گفت ایمانت رهاند
جوانش گفت عاشق این چه داند
66
به دینش خواند عمر پس سیُم بار
چو هر باری به عشق آورد اقرار
77
عمر فرمود تا کشتند زارش
میان خاک افکندند خوارش
88
چو پیش مصطفی آمد عمر باز
پیمبر را کسی برگفت این راز
99
پیمبر کین سخن بشنید از مرد
درآن فکرت عمر را گفت از درد
1010
دلت داد ای عُمَر آخر چنین کار
که کُشتی عاشقی را آنچنان زار؟
1111
چو غم کشتهست او را وین خطا نیست
دگر ره کُشته را کشتن روا نیست
1212
ز حق کشتن نکو و از تو زشتست
که این را دوزخ و آنرا بهشست
1313
اگر تو میکُشی خود را نکو نیست
که این کشتن نکو جز کارِ او نیست
Sources
Persian text source: Ganjoor

