(2) حکایت ابلیس و زاری کردن او
Toggle stanza 1براه بادیه گفت آن یگانه
11
براه بادیه گفت آن یگانه
دو جوی آب سیه دیدم روانه
22
شدم بر پی روان تا آن چه آبست
که چندینیش در رفتن شتابست
33
بآخر چون بر سنگی رسیدم
بخاک ابلیس را افتاده دیدم
44
دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود
زهر چشمیش جوئی خون روان بود
55
چو باران میگریست و زار میگفت
پیاپی این سخن همواره میگفت
66
که این قصّه نه زان روی چو ماهست
ولی رنگ گلیم من سیاهست
77
نمیخواهند طاعت کردن من
نهند آنگه گنه بر گردن من
88
چنین کاری کرا افتاد هرگز
ندارد مثل این کس یاد هرگز
Sources
Persian text source: Ganjoor

