(4) حکایت حسن و حسین رضی الله عنهما
Toggle stanza 1حسن میشد حسینش بود همبر
11
حسن میشد حسینش بود همبر
بجیحون چون رسیدند آن دو سرور
22
حسن چون بنگریست او را نمییافت
گهی از پس گهی از پیش بشتافت
33
بآخر زان سوی جیحونش میدید
مقام از خویشتن افزونش میدید
44
بدو گفت ای حبیب و مرد درگاه
ز من آموختی آخر تو این راه
55
چنین برآب چون بشتافتی تو
بچه چیز این کرامت یافتی تو
66
حسینش گفت ای استاد مطلق
بدان این یافتم من در ره حق
77
که دل کردن سفیدم بود پیشه
ترا کاغذ سیه کردن همیشه
88
اگر دل را بگردانی چو مردان
شود خورشید عشقت چرخ گردان
99
دلی فارغ ز تشبیه وز تعطیل
مبرّا از همه تبدیل و تمثیل
1010
زمانی کُل شده در قدسِ پاکی
زمانی آمده در قید خاکی
1111
گهی با خود گهی بیخود دو حالش
که تا هم زین بود هم زان کالش
Sources
Persian text source: Ganjoor

