(10) حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دید
Toggle stanza 1شبی در خواب دید آن مرد بیدار
11
شبی در خواب دید آن مرد بیدار
که ناگه بایزید آمد پدیدار
22
بدو گفتا که ای شیخ زمانه
چه گفتی با خداوند یگانه
33
چنین گفت او که امر آمد ز درگاه
که ای سالک چه آوردیم از راه
44
بحق گفتم که آوردم گناهت
ولی شرکت نیاوردم ز راهت
55
بدنیا خورده بودم شربتی شیر
شبم درد شکم آمد گلوگیر
66
چو آن شب درد را آهنگ جان خاست
بدل گفتم چو خوردم شیر ازان خاست
77
حقم گفتا که میگوئی که از راه
ترا شرکی نیاوردم بدرگاه
88
بدین زودی فراموشت شد ای پیر
که آوردی نو شرک آخر دران شیر
99
چو تو از شرک درد از شیر دیدی
خطی در دفتر وحدت کشیدی
1010
مکن دعوی وحدت آشکاره
که تو از شرک هستی شیرخواره
1111
کجا بوید گل توحید جانت
که بوی شرک آید از دهانت
1212
تو وقتی در حقیقت بالغ آئی
که پاک از شیر خوردن فارغ آئی
Sources
Persian text source: Ganjoor

