(3) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت
Toggle stanza 1در افتادند در شهری سپاهی
11
در افتادند در شهری سپاهی
گریزان شد نهان زان شهر شاهی
22
بشهری شد بگردانید جامه
نه خاصه باز دانستش نه عامه
33
بجای آورد او را آشنائی
بدو گفتا چرائی چون گدائی
44
بگو آخر که من شاهم بایشان
چرا بنشستهٔ خوار و پریشان
55
شهش گفتا مگو آی در نظاره
که گر گویم کنندم پاره پاره
66
کسی کو دیدهٔ سلطان ندارد
به سلطان رفتنش امکان ندارد
77
اگر بیدیده جوئی قربت شاه
شوی درخون جان خویش آنگاه
Sources
Persian text source: Ganjoor

