(7) حکایت آن دزد که دستش بریدند
Toggle stanza 1ببریدند دزدی را مگر دست
11
ببریدند دزدی را مگر دست
نزد دَم دستِ خود بگرفت و برجست
22
بدو گفتند ای محنت رسیده
چه خواهی کرد این دست بریده
33
چنین گفت او که نام دوستی خاص
بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص
44
کنون تا زندهام اینم تمامست
که بی این زندگی بر من حرامست
55
ز دستم گرچه قسمی جز الم نیست
چو بر دستست نام دوست غم نیست
66
چو ابلیس لعین اسرار دان بود
اگر سجده نمیکرد او ازان بود
77
ز خلق خود دریغش آمد آن راز
نکرد آن سجده، دعوی کرد آغاز
88
که تا هم او وهم خلق جهان هم
نه بینند آن دَر و آن آستان هم
99
که تا نوری ازان در پردهٔ عز
نگردد در نظر آلوده هرگز
Sources
Persian text source: Ganjoor

