Toggle stanza 1
پدر گفتش تو زنهار این میندیش
1

پدر گفتش تو زنهار این میندیش

که برگیرم خیال شهوة از پیش

2

ولی چون تو ز عالم این گزیدی

هم این گفتی و هم این را شنیدی

3

بدان مانست کز صد عالم اسرار

نهٔ تو جز ز یک شهوة خبردار

4

منت زان این سخن گفتم بخلوت

که تا بیرون نهی گامی ز شهوت

5

چو با عیسی توان هم راز بودن

که خواهد با خری انباز بودن

6

چرا با خر شریک آئی به شهوت

چو با عیسی توان بودن بخلوت

7

چو یک دم بیش نیست این شهوة آخر

ازان به جاودانی خلوة آخر

8

چودایم می‌کند باقیست خلوت

زمانی در گذر یعنی ز شهوت

9

ز شهوة نیست خلوة هیچ مطلوب

کسی کین سر ندارد هست معیوب

10

ولیکن چون رسد شهوة بغایت

ز شهوة عشق زاید بی‌نهایت

11

ولی چون عشق گردد سخت بسیار

محبّت از میان آید پدیدار

12

محبّت چون بحد خود رسد نیز

شود جان تو در محبوب ناچیز

13

ز شهوة درگذر چون نیست مطلوب

که اصل جمله محبوبست محبوب

14

اگر کُشته شوی در راه او زار

بسی به زانکه در شهوة گرفتار

Sources

Persian text source: Ganjoor

جواب پدر — Ilahi-nameh · ZindeRood