(7) حکایت معشوق طوسی با سگ و مرد سوار
Toggle stanza 1مگر معشوق طوسی گرمگاهی
11
مگر معشوق طوسی گرمگاهی
چو بیخویشی برون میشد براهی
22
یکی سگ پیش او آمد دران راه
ز بیخویشی بزد سنگیش ناگاه
33
سواری سبزجامه دید از دور
درآمد از پسش روئی همه نور
44
بزد یک تازیانه سخت بروی
بدو گفتا که هان ای بیخبر هی
55
نمیدانی که بر که میزنی سنگ
که با او نیستی در اصل همرنگ
66
نه از یک قالبی با او بهم تو
چرا از خویش میداریش کم تو
77
چو سگ از قالب قدرة جدا نیست
فزونی کردنت بر سگ روا نیست
88
سگان در پرده پنهانند ای دوست
ببین گر پاک مغزی بیش ازین پوست
99
که سگ گرچه بصورت ناپسندست
ولیکن در صفت جانش بلندست
1010
بسی اسرار با سگ در میانست
ولیکن ظاهر او سدِّ آنست
Sources
Persian text source: Ganjoor

