غزل شمارهٔ 95
Toggle stanza 1ای به وصفت ، گم شده هرجان که هست
11
ای به وصفت ، گم شده هرجان که هست
جان تنها نه خرد چندان که هست
22
وی کمال آفتاب روی تو
تا ابد فارغ ز هر نقصان که هست
33
گر سکندر چشمهٔ حیوان نیافت
نیست عیب چشمهٔ حیوان که هست
44
کور مادرزاد آید کل خلق
در بر آن حسن جاویدان که هست
55
صد هزاران قرن چرخ تیزرو
بود هم زین شیوه سرگردان که هست
66
از شفق در خون بسی گشت و نیافت
چون تو خورشیدی درین دوران که هست
77
آفتاب از شرم رویت هر شبی
در سیاهی شد چنین پنهان که هست
88
باز چون زلفت کمند او شود
بی سر و بن میرود زین سان که هست
99
نی چه میگویم فلک گویی است بس
در خمِ آن زلفِ چون چوگان که هست
1010
هیچ سر بر تن نخواهد ماند از انک
گوی خواهد شد درین میدان که هست
1111
زاشتیاق روی چون خورشید توست
ابر را هر دیدهٔ گریان که هست
1212
وی عجب در جنب عشق عاشقانت
شبنمی است این جملهٔ باران که هست
1313
ابر چبود زانکه صد دریای خون
از دل هر یک درین طوفان که هست
1414
هرچه از ما میرود آن هیچ نیست
کار تا چون رفت از آن پیشان که هست
1515
کار تنها نه مرا افتاد و بس
همچو من بس بی سر و سامان که هست
1616
تو چنین در پرده و از شور توست
در دو عالم این همه حیران که هست
1717
جملهٔ ذرات عالم گوش شد
تا بفرمایی تو هر فرمان که هست
1818
گرد نعلین گدای کوی تو
بیشتر از ملک هر سلطان که هست
1919
دوستتر دارم من آشفته دل
ذرهای دردت ز هر درمان که هست
2020
همدم عیسی شود بی شک فرید
گر دمی برهد ازین زندان که هست

