غزل شمارهٔ 455
Toggle stanza 1عشق جانی داد و بستد والسلام
11
عشق جانی داد و بستد والسلام
چند گویی آخر از خود والسلام
22
تو چنان انگار کاندر راه عشق
یک نفس بود این شد آمد والسلام
33
شیشهای اندر دمید استاد کار
بعد از آنش بر زمین زد والسلام
44
گر تو اینجا ره بری با اصل کار
رو که نبود چون تو بخرد والسلام
55
ور بماند جان تو دربند خویش
جان تو نانی نیرزد والسلام
66
خلق را چون نیست بویی زین حدیث
از یکی درگیر تا صد والسلام
77
هر که را این ذوق نبود مردهای است
گر همه نیک است و گر بد والسلام
88
عشق باید کز تو بستاند تورا
چون تورا از خویش بستد والسلام
99
عشق نبود آن که بنویسد قلم
وانچه برخوانی ز کاغذ والسلام
1010
عشق دریایی است چون غرقت کند
آن زمان عشق از تو زیبد والسلام
1111
ناخوشت میآید اما چون کنم
عشق نبود در خوش آمد والسلام
1212
جان عطار از سپاه سر عشق
در دو عالم شد سپهبد والسلام

