غزل شمارهٔ 289
Toggle stanza 1پیش رفتن را چو پیشان بستهاند
11
پیش رفتن را چو پیشان بستهاند
بازگشتن را چو پایان بستهاند
22
پس نه از پس راه داری نه ز پیش
کز دو سو ره بر تو حیران بستهاند
33
پس تو را حیران میان این دو راه
عالمی زنجیر در جان بستهاند
44
بی قراری زانکه در جان و دلت
این همه زنجیر جنبان بستهاند
55
چون عدد گویی تو دایم نه احد
هم عدد در تو فراوان بستهاند
66
حرص زنجیر است این سر فهم کن
تا بری پی هرچه زینسان بستهاند
77
حرص باید تا تو زر جمعآوری
تا کند وام از تو این زان بستهاند
88
چون عوض خواهی تو زر را گویدت
چار طاقت خلد رضوان بستهاند
99
چون رسی در خلد گوید نفس خلد
از برای نفس انسان بستهاند
1010
مرد جانی جمع شود بگذر ز نفس
زانکه دل در تو پریشان بستهاند
1111
در علفزاری چه خواهی کرد تو
چون تو را در قید سلطان بستهاند
1212
قرب سلطان جوی و مهمانی مخواه
کان خیال از بهر مهمان بستهاند
1313
جان به ما ده تا همه جانان شوی
کین همه از بهر جانان بستهاند
1414
هم چنین یک یک صفت می کن قیاس
کان همه زنجیر از اینسان بستهاند
1515
تو به یکیک راه میبر سوی دوست
لیک دشوار است و آسان بستهاند
1616
چون به پیشان راه بردی، برگشاد
بر تو هر در کان ز پیشان بستهاند
1717
چون رسی آنجا شود روشن تو را
پردهای کز کفر و ایمان بستهاند
1818
جز به توحیدت نگردد آشکار
آنچه در جان تو پنهان بستهاند
1919
جان عطار ای عجب چون سایهای است
لیک در خورشید رخشان بستهاند

