غزل شمارهٔ 29
Poet: Attar
Toggle stanza 1دوش کان شمع نیکوان برخاست
11
دوش کان شمع نیکوان برخاست
ناله از پیر و از جوان برخاست
22
گل سرخ رخش چو عکس انداخت
جوش آتش ز ارغوان برخاست
33
آفتابی که خواجهتاش مه است
به غلامیش مدح خوان برخاست
44
از غم جام خسروی لبش
شور از جان خسروان برخاست
55
روی بگشاد تا ز هر مویم
صد نگهبان و دیدهبان برخاست
66
یارب از تاب زلف هندوی او
چه قیامت ز هندوان برخاست
77
مشک از چین زلف میافشاند
آه از ناف آهوان برخاست
88
چشم جادوش آتشی در زد
دود از مغز جادوان برخاست
99
فتنهای کان نشسته بود تمام
باز از آن ماه مهربان برخاست
1010
پیش من آمد و زبان بگشاد
گفت یوسف ز کاروان برخاست
1111
دل به من ده که گر به حق گویی
در غم من ز جان توان برخاست
1212
دل چو رویش بدید دزدیده
بگریخت از من و دوان برخاست
1313
آتش روی او بدید و بسوخت
به تجلی چو آن شبان برخاست
1414
او چو سلطان به زیر پرده نشست
دل تنها چو پاسبان برخاست
1515
چون همه عمر خویش یک مژه زد
همه مغزش ز استخوان برخاست
1616
نتوان کرد شرح کز چه صفت
دل عطار ناتوان برخاست
Zameen

