غزل شمارهٔ 248
Toggle stanza 1یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شد
11
یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شد
طای طریقت بتافت عقل نگونسار شد
22
مرغ دلم همچو باد گرد دو عالم بگشت
هرچه نه از عشق بود از همه بیزار شد
33
بر دل آن کس که تافت یک سر مو زین حدیث
صومعه بتخانه گشت خرقه چو زنار شد
44
گر تف خورشید عشق یافتهای ذرهشو
زود که خورشید عمر بر سر دیوار شد
55
ماه رخا هر که دید زلف تو کافر بماند
لیک هر آنکس که دید روی تو دیندار شد
66
دام سر زلف تو باد صبا حلقه کرد
جان خلایق چو مرغ جمله گرفتار شد
77
یک شکن از زلف تو وقت سحر کشف گشت
جان همه منکران واقف اسرار شد
88
باز چو زلف تو کرد بلعجبی آشکار
زاهد پشمینه پوش ساکن خمار شد
99
هر که ز دین گشته بود چون رخ خوب تو دید
پای بدین در نهاد باز به اقرار شد
1010
وانکه مقر گشته بود حجت اسلام را
چون سر زلف تو دید با سر انکار شد
1111
روی تو و موی تو کایت دین است و کفر
رهبر عطار گشت ره زن عطار شد

