غزل شمارهٔ 671
Toggle stanza 1ای روی تو آفتاب کونین
11
ای روی تو آفتاب کونین
ابروی تو طاق قاب قوسین
22
بر روی جهان ندیده چشمی
نقدی روشن چو چشم تو عین
33
جز چشمهٔ کوثر لب تو
یک چشمه ندید چشم بحرین
44
دیدم کمر تو را ز هر سوی
مویی آمد میانش مابین
55
چون تو گهری ز کان جانی
جان به که کنم نه کان به میتین
66
میرفت دلم به غرق تا بوک
از لعل تو یک شکر کند دین
77
زلفت چو عقاب در عقب بود
بربود و کشید در عقابین
88
گر دیدهٔ من سپید کردی
خال تو بس است قرةالعین
99
در غار غم تو جان ما را
درد تو بسی است ثانیاثنین
1010
افکندهٔ تو شدم که شرط است
القای عصا و خلع نعلین
1111
چون روی تو میدهد به خورشید
نوری که ازوست این همه زین
1212
تا چند بر آفتاب بندی
کز پرتو توست نور کونین
1313
گر جمله فروغ تو ببینیم
در عین عیان ما بود شین
1414
گر در غلط اوفتاد در علم
کی در غلط اوفتیم در عین
1515
عطار درین سخن برون است
از مطلب کیف و مطلب این
Zameen

