غزل شمارهٔ 341
Toggle stanza 1هر که صید چون تو دلداری شود
11
هر که صید چون تو دلداری شود
عاجزی گردد، گرفتاری شود
22
هر که خار مژهٔ تو بنگرد
هر گلی در چشم او خاری شود
33
باز چون گلبرگِ روی تو بدید
بیشکش هر خار گلزاری شود
44
شیر دل پیش نمکدان لبت
چون به جان آید جگرخواری شود
55
گر لبت در ابر خندد همچو برق
ابر تا محشر شکرباری شود
66
در طوافِ نقطهٔ خالت ز شوق
چرخِ سرگردان چو پرگاری شود
77
مس اگرچه زر تواند شد ولیک
وصف خط تو چو بسیاری شود
88
پیش سرسبزی خطت، زاشتیاق
زر کند بدرود و زنگاری شود
99
سرفرازی کو سرِ زلفِ تو دید
تا بجنبد سرنگونساری شود
1010
میلِ زلف تو به ترسایی است از آنک
گه چلیپا، گاه زناری شود
1111
گو بیا و مذهبِ زلف تو گیر
هر که میخواهد که دینداری شود
1212
گر فروشی بر من غمکش جهان
هر سر مویم خریداری شود
1313
هر که او دلزندهٔ عشق تو نیست
گر همه مشک است مرداری شود
1414
نیست آسان هیچ، کارِ عشقِ تو
زان به تن بردن چو دشواری شود
1515
پی چو گم کردند کار عشق را
عاشقی کو کز پی کاری شود
1616
عشق را هرگز نماند رونقی
هر کسی گر صاحباسراری شود
1717
صدهزاران قطره گردد ناپدید
تا یکی زان، درِّ شَهواری شود
1818
چون کسی را بوی نبود زین حدیث
کی شود ممکن که عطاری شود

