غزل شمارهٔ 40
Poet: Attar
Toggle stanza 1عقل مست لعل جان افزای توست
11
عقل مست لعل جان افزای توست
دل غلام نرگس رعنای توست
22
نیکویی را در همه روی زمین
گر قبایی هست بر بالای توست
33
چون کسی را نیست حسن روی تو
سیر مهر و مه به حسن رای توست
44
نور ذره ذره بخش هر دو کون
آفتاب طلعت زیبای توست
55
در جهان هرجا که هست آرایشی
پرتو از روی جهانآرای توست
66
تا رخت شد ملکبخش هر دو کون
مالک الملک جهان مولای توست
77
خون اگر در آهوی چین مشک شد
هم ز چین زلف عنبرسای توست
88
گرچه آب خضر جام جم بشد
تشنهٔ جام جهان افزای توست
99
خلق عالم در رهت سر باختند
ور کسی را هست سر همپای توست
1010
آسمان سر بر زمین هر جای تو
در طواف عشق یک یک جای توست
1111
آفتاب بی سر و بن ذرهوار
این چنین سرگشته در سودای توست
1212
این جهان و آن جهان و هرچه هست
شبنمی لب تشنه از دریای توست
1313
چون به جز تو در دو عالم نیست کس
در دو عالم کیست کوهمتای توست
1414
هر که را هر ذرهای چشمی شود
هم گر انصاف است نابینای توست
1515
گر فرید امروز چون شوریدهای است
عاقل خلق است چون شیدای توست

