غزل شمارهٔ 458
Toggle stanza 1خورد بر شب صبحدم شام ای غلام
11
خورد بر شب صبحدم شام ای غلام
زنده گردان جانم از جام ای غلام
22
جام در ده و این دل پر درد را
وارهان از ننگ و از نام ای غلام
33
جملهٔ شب همچو شمعی سوختم
صبح دم زد ما چنین خام ای غلام
44
دست ایامم به روی اندر فکند
هین که رفت از دست ایام ای غلام
55
گام بیرون نه که دست روزگار
ندهدت پیشی به یک گام ای غلام
66
چند باشی بر امید دانهای
همچو مرغی مانده در دام ای غلام
77
چند باشی در میان خرقه گیر
تازه گردان زود اسلام ای غلام
88
گر همی خواهی که از خود وارهی
با قلندر دردی آشام ای غلام
99
عاشق ره شو که کار مرد عشق
برتر است از مدح و دشنام ای غلام
1010
بی سر و بن شو چو گویی زانکه عشق
هست بی آغاز و انجام ای غلام
1111
هر که او در عشق بیآرام نیست
کی تواند یافت آرام ای غلام
1212
گاه مرد مسجدی گه رند دیر
هر دو نبود کام و ناکام ای غلام
1313
یا مرو در مسجد و زنار بند
یا مده در دیر ابرام ای غلام
1414
چون تو اندر راه باشی ناتمام
کی رسد کارت به اتمام ای غلام
1515
رو تو خاص خاص شو یا عام عام
تا به کی نه خاص و نه عام ای غلام
1616
گفت عطار آنچه میدانست باز
یادت آید این به هنگام ای غلام

