غزل شمارهٔ 509
Toggle stanza 1دریغا کانچه جستم آن ندیدم
11
دریغا کانچه جستم آن ندیدم
نجات تن خلاص جان ندیدم
22
دلم میسوزد از درد و چه سازم
که درد خویش را درمان ندیدم
33
به کار افتادگی خویش هرگز
ندیدم هیچ سرگردان ندیدم
44
بگردیدم چو گردون گرد عالم
چو خود واله چو خود حیران ندیدم
55
شدم چون گوی سرگردان که خود را
حریفی درد در میدان ندیدم
66
درین حیرت ندارم صبر و غم اینت
که گشتن خویش را قربان ندیدم
77
درین وادی بسی از پیش رفتم
ولی یک ذره از پیشان ندیدم
88
کنون از پس شدم عمری ولیکن
سر یک مویی از انسان ندیدم
99
چو راهی بی نهایت مینماید
سر و بن یافتن امکان ندیدم
1010
چو شمعی خویش را در آتش و دود
اگر دیدم به جز گریان ندیدم
1111
گزیرم نیست از خوناب دیده
که من هرگز چنین طوفان ندیدم
1212
ز عالم شربتی بی خون نخوردم
ز گیتی بی جگر یک نان ندیدم
1313
ندیدم در جهان یک ذره شادی
که تا اندوه صد چندان ندیدم
1414
چه گر خورشید عمرم بود تاوان
چو بر من تافت جز تاوان ندیدم
1515
حکایت چون کنم از ملک یوسف
که من جز چاه و جز زندان ندیدم
1616
خطا گفتم بسی دیدم نکویی
ولی خود را سزای آن ندیدم
1717
کمال دیگران بر خود چه بندم
که من در خویش جز نقصان ندیدم
1818
صدف را آن بود بهتر که گوید
که من در عمر خود باران ندیدم
1919
فقیری بایدم همدرد و همدم
که میگوید که من سلطان ندیدم
2020
تو ای عطار چون اینجا رسیدی
سخن گفتن تورا سامان ندیدم

