غزل شمارهٔ 256
Poet: Attar
Toggle stanza 1هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد
11
هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد
همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد
22
بی سر و پای از آنم که دلم گوی صفت
در خم زلف چو چوگان تو سرگردان شد
33
هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت
بیخود و بیخرد و بیخبر و حیران شد
44
سالک راه تو بی نام و نشان اولیتر
در ره عشق تو با نام و نشان نتوان شد
55
در منازل منشین خیز که آن کس بیند
چهرهٔ مقصد و مقصود که تا پایان شد
66
تا ابد کس ندهد نام و نشان از وی باز
دل که در سایهٔ زلف تو چنین پنهان شد
77
حسنت امروز همی بینم و صد چندان است
لاجرم در دل من عشق تو صد چندان شد
88
شادم ای دوست که در عشق تو دشواریها
بر من امروز به اقبال غمت آسان شد
99
بر سر نفس نهم پای که در حالت رقص
مرد راه از سر این عربده دستافشان شد
1010
رو که در مملکت عشق سلیمانی تو
دیو نفست اگر از وسوسه در فرمان شد
1111
همچو عطار درین درد بساز ار مردی
کان نبد مرد که او در طلب درمان شد
Zameen

