غزل شمارهٔ 36
Toggle stanza 1تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست
11
تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست
جان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست
22
ترسید زلف تو که کند چشم بد اثر
خورشید را ز پردهٔ مشکین نقاب بست
33
ناگاه آفتاب رخت تیغ برکشید
پس تیغ تیز در تتق مشک ناب بست
44
گر چهرهٔ تو در نگشادی فتوح را
میخواست طرهٔ تو ره فتح باب بست
55
عالم که بود تیرهتر از زلف تو بسی
روی تو کرد روشن و بر آفتاب بست
66
تا هست روی تو که سر آفتاب داشت
تا هست آب خضر که دل در سراب بست
77
یک شعله آتش از رخ تو بر جهان فتاد
سیلاب عشق در دل مشتی خراب بست
88
بس در شگفت آمدهام تا مرا به حکم
چشمت چگونه جست به یک غمزه خواب بست
99
در خط شدم ز لعل لبت تا دهان تو
از قفل لعل چو در در خوشاب بست
1010
جادو شنیدهام که ببندد به حکم آب
وان بود نرگس تو که بر رویم آب بست
1111
نقاش صنع را همه لطف تو بود قصد
بر گل نوشت نقش تو و بر گلاب بست
1212
چون خیمهٔ جمال تو از پیش برفگند
از زلف عنبرین تو بر وی طناب بست
1313
جانی که گشت خیمهنشین جمال تو
یکبارگی در هوس جاه و آب بست
1414
مسکین فرید کز همه عالم دلی که داشت
بگسست پاک و در تو به صد اضطراب بست

