غزل شمارهٔ 735
Toggle stanza 1جهان جمله تویی تو در جهان نه
11
جهان جمله تویی تو در جهان نه
همه عالم تویی تو در میان نه
22
چه دریایی است این دریای پر موج
همه در وی گم و از وی نشان نه
33
چه راه است این نه سر پیدا و نه پای
ولیکن راه محو و کاروان نه
44
خیالی و سرابی مینماید
چو بوقلمون هویدا و نهان نه
55
همه تا بنگری ناچیز گردد
همه چیزی چنین و آن چنان نه
66
عجب کاری است کار سر معشوق
جهان از وی پر و او در جهان نه
77
همه دل پر ازو و دل درو محو
نشسته در میان جان و جان نه
88
اگر ظاهر شود مویی جز او نی
وگر باطن بود مویی عیان نه
99
عجب سری که یک یک ذره آن است
چه میگویم همین است و همان نه
1010
دلی دارم درو صد عالم اسرار
ولیکن شرح یک سر را زبان نه
1111
چنین جایی فرید آخر چه گوید
زبان گنگ و سخن قطع و بیان نه

