غزل شمارهٔ 187
Toggle stanza 1زین درد کسی خبر ندارد
11
زین درد کسی خبر ندارد
کین درد کسی دگر ندارد
22
تا در سفر اوفکند دردم
میسوزم و کس خبر ندارد
33
کور است کسی که ذرهای را
بیند که هزار در ندارد
44
چه جای هزار و صد هزار است
یک ذره چو پا و سر ندارد
55
چندان که شوی به ذرهای در
مندیش که ره دگر ندارد
66
چون نامتناهی است ذره
خواجه سر این سفر ندارد
77
آن کس گوید که ذرهخرد است
کو دیدهٔ دیدهور ندارد
88
چون دیده پدید گشت خورشید
از ذره بزرگتر ندارد
99
از یک اصل است جمله پیدا
اما دل تو نظر ندارد
1010
در ذره تو اصل بین که ذره
از ذره شدن خبر ندارد
1111
اصل است که فرع مینماید
زان اصل کسی گذر ندارد
1212
عطار اگر زبون فرع است
جان چشم زاصل بر ندارد
Zameen

