Toggle stanza 1
هر دل که ز عشق بی نشان رفت
1
هر دل که ز عشق بی نشان رفت
در پردهٔ نیستی نهان رفت
2
از هستی خویش پاک بگریز
کین راه به نیستی توان رفت
3
تا تو نکنی ز خود کرانه
کی بتوانی ازین میان رفت
4
صد گنج میان جان کسی یافت
کین بادیه از میان جان رفت
5
راهی که به عمرها توان رفت
مرد ره او به یک زمان رفت
6
هان ای دل خفته عمر بگذشت
تا کی خسبی که کاروان رفت
7
ای جان و جهان چه می‌نشینی
برخیز که جان شد و جهان رفت
8
از جملهٔ نیستان این راه
آن برد سبق که بی نشان رفت
9
چون نیستی از زمین توان برد
کی هست توان بر آسمان رفت
10
محتاج به دانهٔ زمین بود
مرغی که ز شاخ لامکان رفت
11
عطار چو ذوق نیستی یافت
از هستی خویش بر کران رفت

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor