غزل شمارهٔ 246
Toggle stanza 1پیر ما وقت سحر بیدار شد
11
پیر ما وقت سحر بیدار شد
از در مسجد بر خمار شد
22
از میان حلقهٔ مردان دین
در میان حلقهٔ زنار شد
33
کوزهٔ دردی به یک دم درکشید
نعرهای دربست و دردیخوار شد
44
چون شراب عشق در وی کار کرد
از بد و نیک جهان بیزار شد
55
اوفتان خیزان چو مستان صبوح
جام می بر کف سوی بازار شد
66
غلغلی در اهل اسلام اوفتاد
کای عجب این پیر از کفار شد
77
هر کسی میگفت کین خذلان چبود
کانچنان پیری چنین غدار شد
88
هرکه پندش داد بندش سخت کرد
در دل او پند خلقان خار شد
99
خلق را رحمت همی آمد بر او
گرد او نظارگی بسیار شد
1010
آنچنان پیر عزیز از یک شراب
پیش چشم اهل عالم خوار شد
1111
پیر رسوا گشته مست افتاده بود
تا از آن مستی دمی هشیار شد
1212
گفت اگر بدمستیی کردم رواست
جمله را میباید اندر کار شد
1313
شاید ار در شهر بد مستی کند
هر که او پر دل شد و عیار شد
1414
خلق گفتند ، این گدایی کشتنی است
دعوی این مدعی بسیار شد
1515
پیر گفتا کار را باشید هین
کین گدای گبر دعویدار شد
1616
صد هزاران جان نثار روی آنک
جان صدیقان برو ایثار شد
1717
این بگفت و آتشین آهی بزد
وانگهی بر نردبان دار شد
1818
از غریب و شهری و از مرد و زن
سنگ از هر سو برو انبار شد
1919
پیر در معراج خود چون جان بداد
در حقیقت محرم اسرار شد
2020
جاودان اندر حریم وصل دوست
از درخت عشق برخوردار شد
2121
قصهٔ آن پیر حلاج این زمان
انشراح سینهٔ ابرار شد
2222
در درون سینه و صحرای دل
قصهٔ او رهبر عطار شد
Zameen

