غزل شمارهٔ 543
Toggle stanza 1دامن دل از تو در خون میکشم
11
دامن دل از تو در خون میکشم
ننگری ای دوست تا چون میکشم
22
از رگ جان هر شبی در هجر تو
سوی چشم خونفشان خون میکشم
33
گرچه چون کاهی شدم از دست هجر
بار غم از کوه افزون میکشم
44
دور از روی تو هر دم بی تو من
محنت و رنج دگرگون میکشم
55
آن همه خود هیچ بود و درگذشت
درد و غم این است کاکنون میکشم
66
من که عطارم یقین میباشدم
کین بلا از دور گردون میکشم

