غزل شمارهٔ 294
Toggle stanza 1عقل در عشق تو سرگردان بماند
11
عقل در عشق تو سرگردان بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
22
ذرهای سرگشتگی عشق تو
روز و شب در چرخ سرگردان بماند
33
چون ندید اندر دو عالم محرمی
آفتاب روی تو پنهان بماند
44
هر که چوگان سر زلف تو دید
همچو گویی در خم چوگان بماند
55
پای و سر گم کرد دل تا کار او
چون سر زلف تو بیپایان بماند
66
هر که یکدم آن لب و دندان بدید
تا ابد انگشت در دندان بماند
77
هر که جست آب حیات وصل تو
جاودان در ظلمت هجران بماند
88
ور کسی را وصل دادی بی طلب
دایما در درد بی درمان بماند
99
ور کسی را با تو یک دم دست داد
عمر او در هر دو عالم آن بماند
1010
حاصل عطار در سودای تو
دیدهای گریان دلی بریان بماند

