غزل شمارهٔ 511
Toggle stanza 1آن در که بسته باید تا چند باز دارم
11
آن در که بسته باید تا چند باز دارم
کامروز وقتش آمد کان در فراز دارم
22
با هر که از حقیقت رمزی دمی بگویم
گوید مگوی یعنی برگ مجاز دارم
33
تا لاجرم به مردی با پاره پاره جانی
در جان خویش گفتم چندان که راز دارم
44
چون این جهان و آن یک با صد جهان دیگر
در چشم من فروشد چون چشم باز دارم
55
چیزی برفت از من و اینجا نماند چیزی
تا این شود چون آن یک کاری دراز دارم
66
جانی که داشتم من، شد محو عشق جانان
جان من است جانان، جان دلنواز دارم
77
نی نی اگر چو شمعی این دم زدم ز گرمی
اکنون چو شمع از آن دم سر زیر گاز دارم
88
چون عز و ناز ختم است بر تو همیشه دایم
تا چند خویشتن را در عز و ناز دارم
99
کارم فتاد و از من تو فارغی به غایت
نه صبر میتوانم نه کارساز دارم
1010
از بس که بی نیازی است آنجا که حضرت توست
من زاد این بیابان عجز و نیاز دارم
1111
شوریدهٔ جهانم چون قربت تو جویم
محمود نیستم من، خو با ایاز دارم
1212
بازی اگر نشیند بر دوش من نگیرم
ورنه کسی نبوده است البته باز دارم
1313
من شمع جمع عشقم نه جان به تن بمانده
جان در میان آتش تن در گداز دارم
1414
لاف ای فرید کم زن زیرا که در ره او
چون سرنگون نهای تو صد سرفراز دارم

