غزل شمارهٔ 314
Toggle stanza 1عاشقان چون به هوش باز آیند
11
عاشقان چون به هوش باز آیند
پیش معشوق در نماز آیند
22
پیش شمع رخش چو پروانه
سر ببازند و سرفراز آیند
33
در هوایی که ذره خورشید است
پر برآرند و شاهباز آیند
44
بر بساطی که عشق حاکم اوست
جان ببازند و پاکباز آیند
55
گاه چون صبح بر جهان خندند
گاه چون شمع در گداز آیند
66
گاه از شوق پردهدر گردند
گاه از عشق پرده ساز آیند
77
این همه پردهها بر آرایند
بو که در پرده اهل راز آیند
88
چو نکو بنگری به کار همه
عاقبت باز در نیاز آیند
99
این همه کارها به جای آرند
بو که در خورد دلنواز آیند
1010
ماه رویا همه اسیر تو اند
چند در شیب و در فراز آیند
1111
تا به کی بی تو خوندل ریزند
تا به کی بی تو زیر گاز آیند
1212
وقت نامد که عاشقان پیشت
از سر صد هزار ناز آیند
1313
پرده برگیر تا جهانی جان
پایکوبان به پرده باز آیند
1414
عاشقانی که همچو عطارند
در ره عشق بی مجاز آیند

