غزل شمارهٔ 100
Toggle stanza 1شمع رویت را دلم پروانهای است
11
شمع رویت را دلم پروانهای است
لیک عقل از عشق چون بیگانهای است
22
پر زنان در پیش شمع روی تو
جان ناپروای من پروانهای است
33
بر سر موی است جان کز دیرگاه
یک سر موی توام در شانهای است
44
زلف تو زنار خواهم کرد از آنک
هر شکن از زلف تو بتخانهای است
55
واندران بتخانه درد عشق را
جان خون آلود من پیمانهای است
66
وصل تو گنجی است پنهان از همه
هر که گوید یافتم دیوانهای است
77
در خرابات خرابی میروم
زانکه گر گنجی است در ویرانهای است
88
مرغ آدم دانهٔ وصل تو جست
لاجرم در بند دام از دانهای است
99
خفتهای کز وصل تو گوید سخن
خواب خوش بادش که خوش افسانهای است
1010
وصلت آن کس یافت کز خود شد فنا
هر که فانی شد ز خود مردانهای است
1111
گر مرا در عشق خود فانی کنی
باقیت بر جان من شکرانهای است
1212
بیدقی عطار در عشق تو راند
گر به فرزینی رسد فرزانهای است

