غزل شمارهٔ 103
Toggle stanza 1در عشق، قرار بیقراری است
11
در عشق، قرار بیقراری است
بدنامی عشق نامداری است
22
چون نیست شمار عشق پیدا
مشمر که شمار بیشماری است
33
در عشق، ز اختیار بگذر
عاشق بودن نه اختیاری است
44
گر دل داری تو را سزد عشق
ورنه همه زهد و سوگواری است
55
زاری میکن، چو دل نداری
تا دل ندهند، کار زاری است
66
دل کیست شکار خاص شاه است
شاه از پی او به دوستداری است
77
شاهی که همه جهانش ملک است
در دشت ز بهر یک شکاری است
88
جانا بر تو قرار آن راست
کز عشق تو عین بیقراری است
99
آن را که گرفت عشق تو نیست
در معرض صد گرفتکاری است
1010
وآن است عزیز در دو عالم
کز عشق تو در هزار خواری است
1111
هر بیخبری که قدر عشقت
مینشناسد ز خاکساری است
1212
وآن کس که شناخت خردهٔ عشق
هر خردهٔ او بزرگواری است
1313
پروانهٔ توست جان عطار
زآن است که غرق جانسپاری است

