غزل شمارهٔ 451
Toggle stanza 1ای عقل گرفته از رخت فال
11
ای عقل گرفته از رخت فال
بر زلف تو وقف جان ابدال
22
از زلف تو حل نمیتوان کرد
یک شکل ز صد هزار اشکال
33
شرح سر زلف تو دهم من
هرگه که شوم به صد زبان لال
44
ای در ره حل و عقد عشقت
پیران هزار ساله اطفال
55
در معرکهٔ تو شیرمردان
بر ریگ همی زنند دنبال
66
کردی ظلمات و آب حیوان
معروف هم از لب و هم از خال
77
در یوسف مصر کس ندیده است
آن لطف که در تو بینم امسال
88
سربسته از آن بگفتم این حرف
تا بو که حلولیی کند حال
99
اینجا که منم حلول نبود
استغراق است و کشف احوال
1010
دل خون شد و زاد ره ندارم
وقت است که جان دهم به دلال
1111
از هر مژه هر زمان ز شوقت
میبگشایم هزار قیفال
1212
بگشای به نیستیم راهی
تا در زنم آتشی به اعمال
1313
مرغ تو منم که تا که هستم
در عشق تو میزنم پر و بال
1414
صد کوه به یک زمان ببخشی
وانگاه بگیریم به مثقال
1515
از خرقهٔ هستیم برون آر
تا خرقه درافکنم به قوال
1616
چون برهنگان بی سر و پای
بگریزم ازین جهان محتال
1717
چند از متکلمان بارد
وز فلسفیان عقل فعال
1818
هم فلسفه هم کلام بگذار
از بهر فضولیان دخال
1919
با عیسی روح هم نفس شو
بگذار جدل برای دجال
2020
در عشق گریز همچو عطار
تا باز رهی ز جاه و از مال

