غزل شمارهٔ 375
Toggle stanza 1تا خطت آمد به شبرنگی پدید
11
تا خطت آمد به شبرنگی پدید
فتنه شد از چند فرسنگی پدید
22
چون ز تنگت نیست رایج یک شکر
جان کجا آید ز دلتنگی پدید
33
پیش خورشید رخت چون ذرهای
عقل ناید از سبک سنگی پدید
44
در زمستان روی چون گل جلوه کن
تا کند بلبل خوش آهنگی پدید
55
خون من خوردست چشم شنگ تو
چشم تو تا کی کند شنگی پدید
66
بی تو عمری صبر کردم وین زمان
اسب صبرم میکند لنگی پدید
77
میکشم خواری رنگارنگ تو
آخر آید بو که یک رنگی پدید
88
طفلکیام هندوی وصلت مکن
هجر را بر صورت زنگی پدید
99
گر شود عطار خاکت آفتاب
بر درش آید به سرهنگی پدید

