غزل شمارهٔ 521
Toggle stanza 1چه سازم که سوی تو راهی ندارم
11
چه سازم که سوی تو راهی ندارم
کجایی که جز تو پناهی ندارم
22
چگونه کشم بار هجرت چو کوهی
که من طاقت برگ کاهی ندارم
33
وصال تو یکدم به دستم نیاید
که سرمایه و دستگاهی ندارم
44
مریز آب روی من آخر که من خود
به نزدیک کس آب و جاهی ندارم
55
مگردان ز من روی و با راهم آور
که جز عشق رویی و راهی ندارم
66
چرا دست آلایی آخر به خونم
که شاهی نیم من سپاهی ندارم
77
مکش ماه رویا من بی گنه را
که جز عشق رویت گناهی ندارم
88
مرا عفو کن زانکه نزدیک تو من
به جز عفو تو عذرخواهی ندارم
99
به رویم نگه کن که بر درد عشقت
به جز اشک خونین گواهی ندارم
1010
ز عطار و از شیوهٔ او بگشتم
که جز شیوهٔ چون تو ماهی ندارم

