غزل شمارهٔ 99
Toggle stanza 1نور ایمان از بیاض روی اوست
11
نور ایمان از بیاض روی اوست
ظلمت کفر از سر یک موی اوست
22
ذره ذره در دو عالم هر چه هست
پردهای در آفتاب روی اوست
33
هر که را در هر دو عالم قبلهای است
گرچه نیست آگاه آنکس سوی اوست
44
هر دو عالم هیچ میدانی که چیست
هر دو عکس طاق دو ابروی اوست
55
چون کمان ابروی او درکشیم
کان کمان پیوسته بر بازوی اوست
66
آن همه غوغای روز رستخیز
از مصاف غمزهٔ جادوی اوست
77
رستخیز آری کلمح باالبصر
از خدنگ چشم چون آهوی اوست
88
هم زمین از راه او گردی است بس
هر فلک سرگشتهای در کوی اوست
99
زان سیه گردد قیامت آفتاب
تا شود روشن که او هندوی اوست
1010
آسمان را از درش بویی رسید
تا قیامت سرنگون بر بوی اوست
1111
خلق هر دو کون را درد گناه
بر امید ذرهای داروی اوست
1212
تا که بویی یافت عطار از درش
دل نمیداند که در پهلوی اوست

