غزل شمارهٔ 328
Toggle stanza 1زلف تو که فتنهٔ جهان بود
11
زلف تو که فتنهٔ جهان بود
جانم بربود و جای آن بود
22
هر دل که ز عشق تو خبر یافت
صد جانش به رایگان گران بود
33
مرده دل آن کسی که او را
در عشق تو زندگی به جان بود
44
گفتم دل خویش خون کنم من
کز دست دلم بسی زیان بود
55
ناگاه کشیده داشت دستم
چون پای غم تو در میان بود
66
گر من دادم امان دلم را
دل را ز غم تو کی امان بود؟
77
گفتم که دهان تو ببینم
خود از دهنت که را نشان بود؟
88
هرگز نرسید هیچ جایی
آن را که غم چنان دهان بود
99
گفتی که چگونهای تو بیمن
دانی تو که بیتو چون توان بود
1010
ز آنروز که یک زمانت دیدم
صد ساله غمم به یک زمان بود
1111
بر خاک درت نشسته عطار
تا بود ز عشق جانفشان بود
Zameen

