غزل شمارهٔ 114
Toggle stanza 1طمع وصل تو مجالم نیست
11
طمع وصل تو مجالم نیست
حصه زین قصه جز خیالم نیست
22
در فراق تو تشنه میمیرم
کز لبت قطرهای زلالم نیست
33
تو چو شمعی و من چو پروانه
با تو بودن بههم مجالم نیست
44
دور میباشم از جمال تو زانک
طاقت آن چنان جمالم نیست
55
میزیم با فراق و میگویم
که تمنای آن وصالم نیست
66
گرچه وصل تو هست کار محال
کار بیرون ازین محالم نیست
77
اگرم وصل تو نخواهد بود
سر هیچی به هیچ حالم نیست
88
بی خودم کن که خود به خود تو بسی
زانکه من تا خودم کمالم نیست
99
گر بسوزیم بند بند چو شمع
دمی از سوختن ملالم نیست
1010
من به بال و پر تو میپرم
که دمی بر تو پر و بالم نیست
1111
ور مرا بی تو پر و بالی هست
آن پر و بال جز وبالم نیست
1212
تا جگر گوشهٔ خودت خواندم
گر جگر میخورم حلالم نیست
1313
شرح درد تو چون دهد عطار
زانکه یارای این مقالم نیست

