غزل شمارهٔ 594
Toggle stanza 1گرچه در عشق تو جان درباختیم
11
گرچه در عشق تو جان درباختیم
قیمت سودای تو نشناختیم
22
سالها بر مرکب فکرت مدام
در ره سودای تو میباختیم
33
خود تو در دل بودی و ما از غرور
یک نفس با تو نمیپرداختیم
44
چون بگستردی بساط داوری
پیش عشقت جان و دل درباختیم
55
بر دوعالم سرفرازی یافتیم
تا به سودای تو سر بفراختیم
66
آتش عشقت درآمد گرد دل
ما چو شمع از تف آن بگداختیم
77
بر امید وصل تو پروانهوار
خویشتن در آتشت انداختیم
88
گاه چون پروانهای میسوختیم
گاه با آن سوختن میساختیم
99
همچو عطار از جهان بردیم دست
تا نوای درد تو بنواختیم
Zameen

