بخش 2 - الحکایه و التمثیل
Toggle stanza 1سرای خود به غارت داد شاهی
سرای خود به غارت داد شاهی
درافتادند غارت را سپاهی
غلامی پیش شاه ایستاد بر پای
در آن غارت نمیجنبید از جای
یکی گفتش که غارت کن زمانی
که گر سودی بود نبود زیانی
بخندید او که این بر من حرامست
که روی شاه سود من تمامست
مرا در روی شه کردن نگاهی
بسی خوشتر که از مه تا به ماهی
دل شه گشت خرم زان یگانه
جواهر خواست حالی از خزانه
بسی جوهر به اعزاز و نکو داشت
بدست خویشتن در پیش او داشت
که برگیر آنچ میخواهی ترا باد
که کردی ای گرامی جان من شاد
غلامش دست خود بگشاد از هم
سرانگشت شه بگرفت محکم
که ما را کار با این اوفتادست
چه جوهر چه خزانه جمله بادست
چو تو هستی مرا دیگر همه هست
همه دستم دهد چون تو دهی دست
همی هرگز مباد آن روز را نور
که من از تو بدون تو شوم دور
چو جانان آمد از جان کم نیاید
همه این جوی تو کان کم نیاید
دو گیتی را نجوید هر که مردست
یکی را جوید او کین هر دو گردست
چو هر لذت که در هر دو جهان هست
ترا در حضرت او بیش از آن هست
چرا پس ترک دو جهان مینگیری
چو مشتاقان پی آن مینگیری
یکی را خواه تا در ره نمانی
فلکرو باش تا در چه نمانی
شواغل دور کن مشغول او شو
چو خود را گم کنی در حق فروشو
اگر از دیدهٔ خود دور افتی
همی در عالم پرنور افتی
بهشت آدم به دو گندم بدادست
تو هم بفروش اگر کارت فتادست
نه سید گفت بعضی را به تدبیر
سوی جنت کشند آنگه به زنجیر
اگر جان را بخواهد بود دیدار
چه باشی هشت جنت را خریدار
Sources
Persian text source: Ganjoor

