Toggle stanza 1
دید بابا حسن ز رنج وفات
1

دید بابا حسن ز رنج وفات

عامیی اوفتاده در سکرات

2

گفت بیچاره را نخستین بار

جان سپاری است زان شده​ست افگار

3

جان به جانان سپار تا برهی

ورنه جان هم به جان کَنِش بدهی

4

جان برآورد در دمی صد بار

هر که یک دم شدست محرم یار

5

چون ورا درنیافتند عقول

کی زند دم ز اتحاد و حلول

6

اتحاد و حلول خود همه جای

ممتنع دان نه خاص خلق و خدای

7

زانک زیشان اگر یکی نبود

هستی ونیستی یکی نشود

8

ور بود باقی اتحاد کجاست

چونکه هر دو هنوز خود برجاست

9

حق و باطل بهم نیامیزد

سایه از آفتاب بگریزد

10

می​نماید در آب صورت خور

لیکن آن دیگر است و این دیگر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور